| نام نیک - نام بد |
| ساعت ۸:٤٥ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦ |
|
نام نیکی گر بماند یادگار---- به کزو ماند سرای زر نگار از بعضی افراد همواره خاطرات خوب می ماند و از بعضی خاطرات بد. در دوره ای که ما بیرجند بودیم یعنی بین سالهای 75-79 تحولات زیادی در زمینه فرهنگی در دانشگاه ها انجام شد که دوره های بعد گاها آنها را باور نمی کردند. قبل از 75 دانشگاه هایی مثل بیرجند خیلی از نظر فکری بسته بودند. فعالیت های فرهنگی محدود بود به هرآنچه با تفکر بسیج دانشجویی تطابق داشت. بعد از سال 76 خیلی بهتر شد. بگذریم. خاطره ام بی ارتباط با توضیح بالا نیست. مشی این وبلاگ این بوده که از یکدیگر به نیکی یاد کنیم. اما موردی که می گویم و نام می برم آنچنان شخصی نیست و جمیع دانشجویان آن دوره را در بر می گیرد. یک آقایی بود که زمین شناسی می خواند به نام " روانفر " . در بین دانشجویان بسیار منفور بود. علت اصلی هم این بود که این آقا رابط کمیته انضباطی و در ضمن کاسه داغ تر از آش هم بود. اصلا چیزی به نام حقوق دیگران در ذهنش تعریف نشده بود و هیچ عقیده ای جز آنچه خود داشت را بر نمی تابید. سنش از ما خیلی بیشتر و سالهای زیادی دانشجو بود . همواره مورد لعن و نفرین عده زیادی از دانشجویان قرار داشت.از بدی هایش یکی دو مورد را می گویم: - در یکی از اتاق ها پیش بچه ها بودم. آنروز ها بعضی اتاق ها یک دستگاه ضبط و پخش بسیار ساده و ابتدایی داشتند که اغلب صدایش به زور در می آمد. یکدفعه این آقا بی اجازه و بدون در زدن وارد اتاق شد و جعبه نوار ها را - که 10-12 تا نوار کاست داشت را لگد کرد و ضبط را هم به گوشه ای انداخت و رفت و تهدید هم کرد که کارتان با کمیته انضباطی خواهد بود. - یکشب با بچه های خودمان ( من- اسدی - اسفندیاری- تالی - یوسفی نیا و ...) در بالکن اتاقمان نشته و چای می خوردیم و جک می گفتیم و می خندیدیم. شب جمعه بود. این آقا و دوستانش ساعت 10-11 بود که از دعای کمیل برگشته بودند و طبق معمول شور حسینی بر آنها غالب. گویا صدای آوای موسیقی به گوشش رسیده بود گمان کرده بود که ماییم. یکدفعه مثل وحشی ها وارد اتاق و بالکن ما شد و گفت که نوار گوش می کنید؟ یالا ضبط کجاست؟ فکر می کرد ما جایی آنرا پنهان کرده ایم. قندان( یا قوری) بین دوپایم بود و دیده نمی شد. گفت : چی زیر پاته یالا پاتو باز کن!! - خرداد ماه بود و گرم. کلاس ها عملا تمام شده بود. ظهر بود و می خواستم بروم دانشکده. تی شرت پوشیدم. توضیح اینکه تی شدت های آن زمان حتما تا آرنج را می پوشاند. یکدفعه مثل اجل معلق جلوی راه مرا گرفت و گفت آقا دیگه تی شرت نپوش اینجا دختر هست و .... . - آن روز ها از ترس چنین آدم هایی؛ بچه ها در اتاق را قفل کرده و ورق بازی می کردند. یکبار این آقا و دوستانش که حتی چنین چیزی را بر نمی تابیدند با اعلام قبلی به رئیس کمیته انضباطی ( با حضور او) از طریق بالکن و مثل وحشی ها ریختند توی اتاق بچه ها ( ورودی های 75 معدن : دشت لعلی و رضا بسیم و ... ) و ورق بازی آنها را برای کمیته صورتجلسه کردند. آن روز ها ورق بازی تا یک ترم تعلیق داشت. نمی فهمیدم چه چیزی گیر آنها می آمد که با سرنوشت دیگران چنین می کردند.
کلمات کلیدی:
|
|
| احوالات این روز ها |
| ساعت ٧:۳٤ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤ |
|
با سلام به دوستان عزیز. مدتی است که دیگر حال و حوصله این وبلاگ را نداشتم و در ضمن از نظر کاری روز های شلوغی را می گذراندم. ممنون از دوستانی که جویای احوال ما بودند. و اما چند نکته: 1- عزیزانی که به این وبلاگ سر می زنند قدمشان روی چشم ما اما لطفا از چرت و پرت گویی پرهیز کنید. اینجا محل مجادله نیست. اگر بعد از 10 سال هنوز عقده های فروخفته دارید لطفا در جایی دیگر بالا بیاورید. خواهش می کنم در اینجا از یکدیگر به احترام یاد کنید. 2- در نوشتن نظرات لطفا کمی فکر کنید. ممکن است نظر شما برای خودتان معمولی باشد اما برای دیگری مشکل ساز باشد. مثل آن نظری که زیبا ترین دختر .... ( که پاکش کردم البته). 3- ما علاقه ای به تایید نظرات نداریم اما اگر لازم باشد اینکار را خواهیم کرد. در پایان از همه دوستان خواهش می کنم ما را با نوشتن مطالب یاری کنند. از روح الله میری هم که چند مطلب اخیر را نوشته تشکر می شود.
کلمات کلیدی:
|
|
| آن روزها |
| ساعت ٩:٤۱ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳ |
|
سلام دوستان. کسی از دوست عزیز و سرورمان آقا جلال خبری داره؟ زبانم لال بلایی سرش نیامده باشه؟ به سبک چند پست قبلی این خاطره نیز از دوستان 76 عینا تقدیمتون می شود: سلام ، خاطره ای از اون روزها یکی از بچه ها سریع آبجوش گذاشت تا با ویفر از آسمون نازل شده بخوریم به بچه ها گفتم همش همین قدر برداشتین گفتند آره فرصت نشد بیشتر برداریم خلاصه هنوز آب ،جوش نیومده بود که سرپرست خبر آورد ویفرها تاریخ مصرف گذشته و فاسده ، کلی تو ذوقمون خورد که دیدم بچه ها.حدود 50 تایی ویفرو از گوشه موشه های اتاق و ساکاشون در آوردنو ریختن وسط اتاق ،تازه فهمیدم تو فرصتی که من با سرپرست صحبت می کردم اونا ویفر های مفتو قایم می کردند فکر کنم برا آذوقه شبای امتحان . حالا مونده بودیم این ویفرهارو چجوری گم و گور کنیم که سرپرست نبینه فکر کنه ما از بیت المال خوابگاه دزدی کردیم !!!! یه وانت زیر پنجره اتاقمون بود همه رو از بالا ریختیم تو وانت ، چشمتون روز بد نبینه خانم همسایه با سرپرست اومدن در اتاق ،چرا که خانم همسایه ادعا کرده بود ما به شوهرش ویفر دادیم تا باهامون دوست بشه داشت کار به امور شبانه و کمیته انضباطی می کشید که با وساطت یکی از ریش سفیدای محله مساله به خیر گذشت ولی اون خانم هر وقت مارو می دید به چشم شوهر دزدایی بهمون نگاه میکرد که می خواستیم ما دخترای 19-18 ساله شوهر 40 سالشو از چنگش در بیاریم .چه روزهایی بود ......
کلمات کلیدی:
|
|
| آن روزها |
| ساعت ٩:٥٤ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩ |
|
مطلب زیر را یکی از خانمهای ورودی 76 در قسمت نظرات درج کرده اند که بسیار جالب و خواندنی است و بخشی از خاطرات گذشته را زنده می کند. ضمن تشکر از ایشان عینا مطلبشان اینجا آورده می شود:
سلام سال نو مبارک . من امسال 3 روزی از عید رو بیرجند گذروندم بیرجند خیلی بزرگ شده دیگه آخر غفاری و معلم اونی نیست که ما می شناختیم ولی بافت قدیمی شهر همونه . همه چی مثل اون روزها سر جاشه ابوذر با اون پیاده روهای دربو داغونش و خوابگاه آقایون که اکثر خانمها موقع عبور از اونجا از هول پاهاشون تو هم گره می خوردوگاهی اوقات زمین می خوردند . جای سرویسها تو شهر هنوز همون جاهاست دانشکده مهندسی (سلف) شده دانشکده هنر می گن چون بافت قدیمی داشته وقتی از مسیر ابوذر به سمت شوکت آباد میری فکر می کنی همون دهه هفتاده به جز یکی دوتا ساختمون هیچی عوض نشده ولی مسیر سرویسها به سمت دانشگاه از جلو دانشگاه پیام نور رد می شه . ولی دانشگاه !!! واسه خودش شهرک شده همه دانشکده هارو آوردن اونجا ولی قسمت خوشایندش اینه که بافت قدیمی دانشکاه اصلا تغییر نکرده هنوز اون پرچم رنگ و رو رفته آمریکا که جلو بلوک بودو از حرس از روش می پریدیم به همون رنگ و رو رفتگی همونجاست اون صندلیهای سیمانی نارنجی رنگ که منتظر سرویسها روش لم میدادیم ،زمین چمن فوتبال آقایون ، اون مسجدی که داشتند می ساختند که هنوز ساخته نشده ، خوابگاه خانمها ، سلف شوکت با اون غذاههای خوشمزه ! کلاس مشترکها که پر از اتفاقهای جالب بود ، کتابخونه که همیشه به جز شبهای امتحان پر از خالی بود ، خوابگاه آقایون ، کافه تریامونو یادتون هست می رفتیم با چه شوقی کیک و نوشابه می خوردیم به حساب رفقا و ... همه سر جاشون بودن به همون رنگ و همون شکل و همون سادگی ولی مطمئنم هیچ کدوم از ماهایی که اونجا درس خوندیم دیگه سادگی اون موقعها رو نداریم و به اون شکل و شمایل اون موقع هم نیستیم حالا چه جایگاهی رو تو جامعه داریم بماند .من اونجا که بودم دلم برا همه تنگ شده بود حتی اونایی که اون زمان ازشون خوشم نمی یومد . ای کاش اون موقع اونقدر از بیرجند نمی نالیدیم و حالیمون می شد این آدما دیگه هیچ وقت یکجا دور هم جمع نمی شند . بازم می یام و از بیرجند الان و اون موقع براتون می نویسم فعلا .....
کلمات کلیدی:
|
|
| بچه های دانشگاه |
| ساعت ۸:٠٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥ |
|
این نوشته را آقای علی سعادت در نظرات پست قبلی نوشته که بنظرم جالب آمد و آنرا در اینجا می آورم: دفترهای سال هفتادونه را دارم می خوانم.صدای پاهای با دمپایی آنزمان خیلی زجرم می داده.در اتاق نشسته بودم ودر سکوت شب مطلب می نوشتم واین دمپایی ها که می آمدند ومی رفتند زجرآور بوده.گنجعلی می پرسد:چی مینویسی؟ ومن می گویم چیزی که ده سال بعد اگر خواندم یاد شما بیفتم.می گوید: حالتهای نوشتنت را هم بنویس.مثلا دراز کشیده یا نشسته یا بالش به بغل وغیره. نوشته ام روزی شصت آیه قرآن در هر روز می خواندیم وجمشید بهترین کسی بود که این قانون رارعایت می کرد.در مورد مهندسی تعیین کیفیت چای در خوابگاه مطلب نوشتم.ما در تمام این سه سال هر روز یک شهردار داشتیم.مثلا روزی که من شهردار بودم وظیفه شستن ظروف واستکان ها ودم کردن چای با من بود.جاروی اتاق هم با جارو دستی غلطکی پلاستیکی انجام می شد.چای خشک را هم از بازار بیرجند می خریدیم که انصافا چایی های عالی می فروختند. ترم آخری که خوابگاه ابوذر بودیم همه چیز باخوابگاه سه فرق می کرد.مثلا یک روز توی حیاط، مسعود که دیگر هم اتاقی ما نبود کنسرت موسیقی گذاشت وبا ضربی که حمید عابدینی گرفته بود زد زیر آواز ویکی دوتا از بچه هاهم حسابی رقصیدند.حیاط ابوذر پراز سنگ ریزه بود وکسی فکر آسفالت آن نبود.چون قبلاخوابگاه دخترها بود دیوارهای بسیار بلندی داشت وتوالت هایش همیشه خدا گرفته بود.مااتاق 301 بودیم.یکی مانده به آخر سالن وخلوت ترین جای سالن ولی فاصله اش بادستشویی ها بسیار زیاد بود.مدتی هم حمام های طرف ما را بدلیل آلودگی قارچی بستندو ما می رفتیم آنطرف.سعید محمد حسینی هم هم اتاقی ما در آن سال بود که گاهی می رفت یزد شهر پدری یا بهتر بگویم پدر بزرگی اش ونان خشک های خوشمزه ای می آورد.ما هم می بردیم توی کلاس که با سروصدایش کلاس را بریزیم به هم.جمشید معاون هم که همیشه خدا سالن تلویزیون ابوذر هم ماجرایی بود.یک تخت کنار دیوارش بود که یکبار که فیلم می دیدیم یکهو شکست وهمه خوردیم زمین وکلی پایه خنده. کلاسهای تک وان دو اوج عشق وحال ما بود که باآریو ورفقایش حال می کردیم ومتاسفانه عکسی نگرفتم واسامی که جلال می نویسد تنشان یادم هست ولی کله شان یادم نیست.من هم که دایم سیکن های دستم پکیده بود وچند باری هم سرو صدای همکلاس ها را درآورد.عصرهایی که می خواستم بروم کلاس تک وان دو با کوله |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : این وبلاگ برای دوستان عزیز زمین شناسی ورودی 75 دانشگاه بیرجند ایجاد شده است. هدف آن ایجاد محیطی برای پیدا کردن یکدیگر و اطلاع از احوال هم می باشد. با گذشت ده سال امیدوارم که از واگویه دلخوری ها بپرهیزیم و جز به احترام از هم یاد نکنیم. نوشتن مطالب برای همه دوستان آزاد است. کافی است در قسمت نظرات آنرا قید کنید تا رمز عبور را برایتان بگویم. با تشکر پروفایل مدیر : شوکت آباد |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


