این نوشته را آقای علی سعادت در نظرات پست قبلی نوشته که بنظرم جالب آمد و آنرا در اینجا می آورم:
دفترهای سال هفتادونه را دارم می خوانم.صدای پاهای با دمپایی آنزمان خیلی زجرم می داده.در اتاق نشسته بودم ودر سکوت شب مطلب می نوشتم واین دمپایی ها که می آمدند ومی رفتند زجرآور بوده.گنجعلی می پرسد:چی مینویسی؟ ومن می گویم چیزی که ده سال بعد اگر خواندم یاد شما بیفتم.می گوید: حالتهای نوشتنت را هم بنویس.مثلا دراز کشیده یا نشسته یا بالش به بغل وغیره.
نوشته ام روزی شصت آیه قرآن در هر روز می خواندیم وجمشید بهترین کسی بود که این قانون رارعایت می کرد.در مورد مهندسی تعیین کیفیت چای در خوابگاه مطلب نوشتم.ما در تمام این سه سال هر روز یک شهردار داشتیم.مثلا روزی که من شهردار بودم وظیفه شستن ظروف واستکان ها ودم کردن چای با من بود.جاروی اتاق هم با جارو دستی غلطکی پلاستیکی انجام می شد.چای خشک را هم از بازار بیرجند می خریدیم که انصافا چایی های عالی می فروختند.
ترم آخری که خوابگاه ابوذر بودیم همه چیز باخوابگاه سه فرق می کرد.مثلا یک روز توی حیاط، مسعود که دیگر هم اتاقی ما نبود کنسرت موسیقی گذاشت وبا ضربی که حمید عابدینی گرفته بود زد زیر آواز ویکی دوتا از بچه هاهم حسابی رقصیدند.حیاط ابوذر پراز سنگ ریزه بود وکسی فکر آسفالت آن نبود.چون قبلاخوابگاه دخترها بود دیوارهای بسیار بلندی داشت وتوالت هایش همیشه خدا گرفته بود.مااتاق 301 بودیم.یکی مانده به آخر سالن وخلوت ترین جای سالن ولی فاصله اش بادستشویی ها بسیار زیاد بود.مدتی هم حمام های طرف ما را بدلیل آلودگی قارچی بستندو ما می رفتیم آنطرف.سعید محمد حسینی هم هم اتاقی ما در آن سال بود که گاهی می رفت یزد شهر پدری یا بهتر بگویم پدر بزرگی اش ونان خشک های خوشمزه ای می آورد.ما هم می بردیم توی کلاس که با سروصدایش کلاس را بریزیم به هم.جمشید معاون هم که همیشه خدا
در حال خرخوانی بود.جلال کامیاب هم که موقعی که سلامت روانی داشت با ما بود وهر
وقت می زد به سرش آهنگ خرچنگ مردابی حبیب را صد بار گوش می کرد.
سالن تلویزیون ابوذر هم ماجرایی بود.یک تخت کنار دیوارش بود که یکبار که فیلم می دیدیم یکهو شکست وهمه خوردیم زمین وکلی پایه خنده.
کلاسهای تک وان دو اوج عشق وحال ما بود که باآریو ورفقایش حال می کردیم ومتاسفانه عکسی نگرفتم واسامی که جلال می نویسد تنشان یادم هست ولی کله شان یادم نیست.من هم که دایم سیکن های دستم پکیده بود وچند باری هم سرو صدای همکلاس ها را درآورد.عصرهایی که می خواستم بروم کلاس تک وان دو با کوله
ای که هدیه "سوژه" در تهران به من بود می آمدم کلاس وفکر کنم کمیدخترانه بود با آن همه زیپش. ژتون ها را هم می گرفتیم ومی گذاشتیم توی کیف که وقتی لگد های آریو خورد توی ...خم هایمان بالا نیاوریم.